مرگ دیو

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۵۳ ق.ظ

 

Where Are you - Keyhan Kalhor


مرگ به دنبال من می‌گردد. به سوی من می‌آید. مرا خواهان است. فرزند کیقباد را در بند دارم و حال مرگ، به واستانش او آمده. پس از عزیمت شاه ایران، ملاک هفت‌کاخ، به قصد تسخیر و تاراج بومم به دیار من، شاه مازندران، دیو دیوان، بر او و سپاهیانش چیره گشتم، جهان بر او خاموش کرده و به بندش آویختم.

یکی خیمه زد بر سر او دود و قیر
    سیه شد جهان چشم‌ها خیره خیر


شیراوژن، به خواهانشِ شاه آمده و زان رو، دیوان و خانان پیشین که شش تن بودند را یکی پس از دیگری پس از رزم و نبردی که از آن زمین از هم می‌گسست، به پایان، و نظاره بوم مرگ بر آنان رساند و جانشان ستانید. او ارژنگ دیو، حافظ مازندران را نیز ز سر محروم کرد و شعله‌اش خاموش گردانید. حال سایۀ دژم بر من افکنده. از مرگ هراس دارم. به گمانم، تا به هنگام رزم استراحت باید جست. به نبرد با فرزند زال آماده باید بود. 


نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب
      بدان تا برآمد بلند آفتاب
برآهیخت جنگی نهنگ از نیام
      بغرید چون رعد و برگفت نام
میان سپاه اندر آمد چو گرد
      ‌سران را سر از تن همی دور کرد
ناستاد کس پیش او در به جنگ
      ‌نجستند با او یکی نام و ننگ


از بانگ و غریو برون غار از خواب برخاستم. سپاهیانم از هم گسسته بودند. هر دیو و سرباز به سویی می‌گریخت و بر زمین، سران و خون روان بودند. از هر طرف مریدی مرگ‌دیده می‌دیدم. تهمتن، دوزخ بر یارانم ساخته بود. به چه گناهی، به گناه دفاع از مملکت خود، به جرم خواستاری حفظ مرز و خاک وطن؟ به چه معیار او بر حق است و ما از باطلان؟ 
 او را در دهانه غار می‌بینم. سایه‌ای عظیم، چون کوه که شیری به خود آویخته. به سپهبد ایران زمین خیره‌ام. به دستانش گرز و دشنه را آماده رزم می‌بینم. غار از غضب مشحون شده و خون بر دیدگان، پرده. هفت آسمان به هفت‌کوه پیوسته و عالمیان از خوف نبرد به نظاره‌اند. بوی مرگ، به مشامم می‌رسد. به گمانم سرنوشت را می‌بویم. سرنوشت خود، و یا سرنوشت رستم. به سوی او می‌شتابم.


سوی رستم آمد چو کوهی سیاه
      از آهنش ساعد ز آهن کلاه
ازو شد دل پیلتن پرنهیب
      ‌بترسید کامد به تنگی نشیب
برآشفت برسان پیل ژیان
      یکی تیغ تیزش بزد بر میان
ز نیروی رستم ز بالای اوی
      بینداخت یک ران و یک پای اوی


از دهشت مرگ تنم می‌لرزد. پادشاهی مازندران به که خواهد رسید؟ پس از مرگ من این خطه ملک دیگری می‌شود. مردمانم رعیت و برده بیگانگان می‌شوند. به این نبرد بردن باید. به نجات سرزمینم چیرگی بر رستم باید. در آن چشمان تیز و درشتش، چیز جز مرگ و هدف در نظر نیست. 


تهمتن به نیروی جان‌آفرین 
      بکوشید بسیار با درد و کین
بزد دست و برداشتش نره شیر
      به گردن برآورد و افگند زیر
فرو برد خنجر دلش بردرید
 ‌ ‌ ‌ ‌ جگرش از تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر پر از کشته بود
     جهان همچو دریای خون گشته بود


مرگ مرا در آغوش کشیده. مرا از هفت‌کوه خواهد ربود و مرا به هفت دشت می‌برد. قصد عزیمت کرده؛ مرا نیز همسفر خود کرده. آخر قصه من سر رسیده. از پایان هراس دارم. هراسی ناگزیر. سیاهی غار، به سیاهی مرگ بدل شده. سیاهی‌ای مطلق، و پوچ. مردمانم... مردمانم چه می‌شوند.. عاقبت بر آنها چه خواهد بود. و خاموشی.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی‌نوشت: این متن رو اوایل امسال نوشتم. وقتی که می‌خونمش می‌بینم چقدر نابالغانه نوشته شده. ولی فکر کنم به خاطر حاوی بودن اشعار فردوسی ارزش اشتراک‌گذاری داشته باشه.

پی‌نوشت 2: همراه باهاش پیشنهاد می‌کنم آهنگی که گذاشتم رو گوش بدید. محشره.

موافقین ۳ مخالفین ۰

هیهیهی من اینو زودتر از همه خوندم D':::

باعث افتخار ماست استاد D=
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی