به یاد داری؟

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۰۵ ق.ظ

یادت هست آن سال‌ را؟ آن سال که از خستگی به سوییس رفته بودی. من نیز بودم. یادت هست با تله‌کابین بالا می‌رفتیم و از ارتفاعات آنجا با تحیر مردم کوچک را می‌دیدیم که چطور بعضی شادان و بعضی غمگین و بعضی، هیچ بودند؟ راستی دوربینم را یادت هست؟ همان که تازه با ذوق خریده بودمش و از مناظر عکس می‌گرفتم؟‌ همان مناظری که بهانه‌ای بودند تا از سوژهٔ خود عکس بگیرم. چه کسی به کوه‌ها اهمیت می‌دهد؟ منظرهٔ من، آن بود که اتفاقی در قاب می‌افتاد. آن بود که مراقب بودم اندازه‌نما به قدری باشد که این تصادفی افتادن در عکس، روی دهد. یا یادت هست آن کیک را؟ آری، تولدت بود. آن سالروز زیبا بود که کیکی خریدیم و در کافه‌ای که روز اول که آنجا بودیم از آنجا خوشت آمده بود جشنی گرفتیم را یادت هست؟ پیدا کردن کیک کمی سخت بود. آخر می‌دانی، دهکده در کوه بود. در آن مناطق کسی زیاد تولد نمی‌گرفت چون ساکنی جز توریست و عده‌ای اندک محلی نداشت. محلی‌ها هم تولدشان را با کیک خانگی جشن می‌گرفتن چرا که فرصت رفتن به شهر و خرید کیک را نداشتند. محلی‌ها را یادت هست؟... آنان که بعضی وقت‌ها جلوی مغازه‌هایشان می‌نشستند و پیرمرد و پیرزن هایشان روی میزهایی چوبین و خردلی شطرنج بازی می‌کردند و در آن لیوان‌های بزرگشان، آبجو می‌نوشیدند را یادت هست؟ آن روز که یکیشان به مسابقه دعوتم کرد چی؛ یادت هست؟ بردمش. بهش برخورده بود. بنابراین رفته بود و بهترین شطرنج‌باز روستایشان را آورده بود تا به شرط یک روز کامل غذای رایگان، با او بازی کنم. نمی‌دانم چطور شد، اورا هم بردم. گمانم مست بود و حواسش به ملکه‌اش نبود. راستی داستانی که بعد از تورنمنت برایمان تعریف کرد را چه یادت هست؟ به تازگی همسرش را از دست داده بود. قصهٔ عشقش را که تعریف می‌کرد، گفتم چه لیلی و مجنونی که بوده‌اند این دو. اما خب، نتوانسته بودند سالگرد ۳۳ سالگی ازدواجشان برقصند. همسرش بیمار بود. بیماری‌‌ای نادر در آن روستا که هر آخر هفته باید ۸۶ کیلومتر رانندگی می‌کردند تا به شهری که در آن داروخانه‌ای بود که داروی مورد نیازش در آن فراهم بود بروند. بر خلاف بازی شطرنجش، حواسش به همسرش بود. خیلی هم بود. گویا آن زمان الکل را ترک کرده بود. اما هرچقدر هم حواست به ملکه‌ات باشد، آخر سر ممکن است از دستش بدهی. گاهی اجتناب ناپذیر هست. همچون بازگشت مرد به الکل. راستی آن بار معروف شهر را یادت هست؟‌ همان که شنبه‌ها شلوغ می‌شد و جلویش میدانی با آبنمایی فرشته‌‌دار بود که مردم گرد آن می‌نواختند و می‌نوشیدند و می‌رقصیدند. می‌گفتند رسممان است که شنبه‌ها چنین برقصیم. رقصی عجیب بود. به رقص سوگ می‌مانست. آن سالن رقص را چی یادت هست؟ در هتلمان بود. هر سه ماه یک بار، شبی متبحران رقص روستا و شاید توریست‌ها، به هنگام اجرای زنده، به هنگامهٔ رقص می‌رفتند. ما نیز رقصیدیم. رقصمان را یادت هست؟ به والس می‌مانست. به سمفونی‌های شوبرت می‌خورد. راستی آن روز در اسکله را چطور یادت هست؟ همان روز که بر نیمکت کنار اسکله نشسته بودم و تو روی اسکله روی صندلی‌ای که با خود آورده بودیم نشسته بودی و با ساز عجیب در نظر توریست‌ها، نظرشان را جلب کرده بودی. سه‌تارت آورده بودی. همان سه‌تار که آن‌سال داده بودی شعری بر آن حک کنند. هنوز شعر را یادم هست.

هیچ طبیبی ندهد بی‌مرضی حب و دوا

    من همگی درد شوم تا به درمان برسم

قطعه‌های خوبی را انتخاب کرده بودی. قطعه‌هایی که می‌توانستند نمایندهٔ موسیقی ایران باشند. که تو چنین کردی و توریست‌ها را با ایران موسیقیایی آشنا کردی. همان ایران که باید باشد، اما نبود. ایرانی غوطه‌ور در معانی، اما گرفتار دست و پا زدن در سطحیات داشتیم. آن اسکلهٔ زیبا را یادت هست؟‌ من به خوبی یادم هست. از آن روزهایی بود که قبل از مرگم، در آن ۱۲ دقیقهٔ پیشاخاموشی مطلق، می‌بینمش. تو با آن لباس سردی که پوشیده بودی و پالتوی من روی شانه‌هایت که سه سایز بزرگت بود نشسته بودی، موهای قهوه‌ای زیبایت را رها کرده بودی و باد، با شکن‌هایی که در زلفت می‌ساخت، هم‌نوایی تصنیف‌هایت می‌کرد. آن صورت پری‌رویت، که مناظر سوییس را به خجالت می‌انداخت از معروف بودنشان به زیبایی و نجات‌دهندگی، و با حالاتش می‌گفت که نوازنده، اینجا نیست. از عالمی دیگر برایتان می‌نوازد. نعمت از آن سو برایتان آورده تا بشناسید آنچه هنرِ ذاتی می‌نامندش. چشم‌های دارچینی‌ات، که گه خیره به دستهٔ ساز و گه خیره به سیاهی پشت پلک هایت بود، مرا مسحور کرده بودند. همگی، باهم، به سلسله‌مراتبی آن روح ناجی را در هوا دمیدند، و من نفسی عمیق از آن هوا کشیدم.از آن روزها، ۹ سال و ۶ ماه می‌گذرد. می‌دانی، دلم برایشان تنگ شده. دلم برای تو تنگ شده.

راستی گفتم دل. دلم را یادت هست؟ همان دل که ندانستی از سنگ و آهن نیست و زیر پایت مکسور و مدفون در خاکش کردی؟ تقصیری نداشتی. گفتم که، نمی‌دانستی از سنگ نیست. باید می‌گفتم. شاید اگر می‌گفتم، بَرَش زخم نمی‌انداختی. چسب‌هایی که بهر احیا زده بودم را نمی‌کندی. نمی‌شکستی‌اش. و دفنش نمی‌کردی. راستی، آرزوی قبل از مرگم را یادت هست؟ آن آرزو که گفته بودم یا در کنار تو بمیرم و یا هیچ‌گاه به جز در خلوت سوت و کوری که در کوه ساخته بودم نمیرم؟اصلاً این ها چه سوالی هستند. ای غریب‌آشنا، تو بگو، اصلاً مرا یادت هست؟

______________________________________________________________

پی‌نوشت: از اونجایی که آخرین نوشته‌م این هست، به عنوان اولین مطلب همین رو خواهم گذاشت.

پی‌نوشت 2: امروز سریال Crash Landing On You رو تموم کردم. اولین کی‌درامایی که دیدم. تجربه بی‌نظیری بود. هیچوقت انقدر زیبا ندیده بودم عشق رو به تصویر بیاویزن. فکر کنم 9/10 بدم بهش. و بعد از تموم کردنش، حس کردم باید این رو بنویسم. پس تا حدی می‌تونید اقتباس از سریال در نظر بگیریدش.

موافقین ۱ مخالفین ۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی